تبليغاتX
من ومانی


من ومانی

آبی میشم فقط بخاطره تو

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:20 توسط باران| |

 

مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.

 - صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:

"براي اين يکي اوضاع فرق کرد."

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:0 توسط باران| |

بايه شكلات شروع شد

من يه شكلات گذاشتم تو دستش اونم يه شكلات گذاشت تو دسته من

من بچه بودم اونم بچه بود سرم بالا كردم سرشو بالا كرد

ديد كه منو مي شناسه

خنديدم

 گفت: دوستيم

گفتم : دوست دوست

گفت : تا كجا

گفتم : دوستي كه تا نداره

گفت : تا مرگ

خنديدم و گفتم : من كه گفتم تا نداره

گفتم : باشه تا پس مرگ

 گفتم: نه نه نه نه تــــــــا نداره

گفت : قبول تا اون جا كه همه  دوباره  زنده ميشن يعني

زندگي پس ازمرگ  بازم با هم دوستيم تا بهشت تا جهنم تاهرجا كه باشه من توباهم دوستيم

خنديدم و

 گفتم : توبراش تاهركجا كه دلت مي خواد يه تا بزار

 اصلا يه تا بكش ازسراين دنيا تا اون دنيا

 اما من اصلا براش تا نميزارم

 نگامم كرد نگاش كردم

 باور نمي كرد مي دونستم اون مي خواست حتما دوستي ما تا داشته باشه

  دوستي بدونه تا رو نمي فهميد

گفت: بيا براي دوستيمون يه نشونه بزاريم

گفتم :باشه ، تو بزار

گفت : شكلات

هرباركه هم ديگرو مي بينيم يه شكلات مال تو، يكي مال من، باشه

گفتم : باشه 

هرباريه شكلات ميذاشتم  تودستش

اونم يه شكلات تو دستت من

بازهم ديگرو نگاه مي كرديم يعني كه دوستيم

دوست دوست

من تندي شكلاتمو باز مي كردم ميذ اشتم تو دهنمو تند تند مي ميكيدم

مي گفت : شكمو، تودوست شكموي مني و شكلاتش ميذاشت تو يه صندوقچه كوچولو قشنگ

مي گفتم: بخورش

مي گفت : تموم ميشه  ميخوام تموم نشه  براي هميشه بمونه

صندوقش پر از شكلات شده بود هيچ كدومشو نمي خورد من همشو خورده بودم

گفت : اگه يه روزشكلاتا تو مورچه ها بخورن يا كرما اون وقت چكار مي كني ؟ 

گفتم :مواظب شون هستم

مي گفتم : ميخوام نگرشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم

ومن شكلاتمو ميذاشتم تو دهنم مي گفتم نه نه نه تا نه

دوستي كه تا نداره

يك سال

دوسال

چهارسال

هفت سال

 ده سال

 بيست سالي، شده

اون بزرگ شده، منم بزرگ شدم 

من همۀ شكلاتامو خوردم

اون همۀ شكلاتا شونگه داشته

اون آمده امشب تا خداحافظي كنه

ميخواد بره

بره اون دوردورا

ميگه ميرم اما زود برمي گرددم

من كه ميدونم ميره برنمي گرده

يادش رفت شكلات به من بده

من كه يادم نرفته

 يه شكلات گذاشتم كف دستش گفتم اين براي خوردن

يه شكلاتم گذاشتم كف اون دستش اينم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت

 يادش رفته بود صندوقي داره براي شكلاتاش هر دوتا رو خورد

 خنديدم

 مي دونستم دوستي من تا نداره

ميدونستم  دوستي اون تا داره مثل هميشه

 خوب شد همۀ شكلاتامو خوردم

 اما اون هيچ كدومشو نخورده حالا با يه صندوق پر از شكلاتاي نخورده چكار ميكنه ؟

 

 تقدیم:

به اونايي  كه دوستيشون تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا نداره

منبع 

   Deklame

Arezoo & Hamed

shokolat

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:58 توسط باران| |

 

 

              داستانی واقعی از عشق ومحبت             


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 11:38 توسط باران| |

 

چند تا دوسم داري ؟

هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم...

ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!!

ميدوني چرا ؟

چون قوي ترين وبزرگترين عدديه که ميشناسم ...

دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟

 ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکي هستي ...

وسعت عشق من به تو هم يکيه ...

 پس اينو بدون از الان و تا هميشه يکي دوستت دارم

خاطرم نيست که تو از باراني ، يا که از نسل نسيم هر چه هستي گذرا نيست هوايت ، بويت . . .

فقط آهسته بگو ... با دلم می مانی ...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 22:47 توسط باران| |

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچکس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد.

یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است

یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است !

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم 

ببخشید، دیگر

"برای شما جا نداریم

از این پس به جز او کسی را نداریم"

 

LOVE PICTURE،عاشقانه عکس


 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 0:5 توسط باران| |

سلام نگین مرسی

۱-   ويچيت

 

2-   پريس وجونز

 

3-   دانشگاه لا نكاستر

 

4-   اكلند

 

5-   جوتزوتايلر

 

6-   پيكر

 

7-   والبرگ

 

8-   كولمن وديگران

 

9-   اتوپيترز

 

10- هولمبرگ

 

11- تاو گيا

 

12- مك كلالوف

 

13- ون آتا

 

14- ترتون

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 21:20 توسط باران| |

 

 

    چرا مسلمان نیستم؟

                    http://beitollah.blogfa.com/

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 21:54 توسط باران| |

سلام

ممنونم از اينكه كه حاضر شديد لحظاتي را در وبلاگ من سپري كنيد.

من آمادگي خودم را براي نمايش لوگوی  شما در وبلاگم اعلام مي كنم

لطفا در صورت تمايل آدرس خودرا براي من بگذاريد.

                                                                 متشكرم (باران)                                 

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 0:23 توسط باران| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:16 توسط باران| |


Design By : Night Skin