تبليغاتX
من ومانی


من ومانی

آبــــــــــــــــــــــــــــــی میشم فقط بخاطره تو

 نمی دانم چرا دیگر چشمانم در جاده انتظار منتظر تو نیست

نمی دانم چرا دیگر با امدنت صدای پایت برایم هیجان اور نیست

چرا دیگر دیدن چشمانت برایم یک رویا نیست

چرا دیگر بودن و نبودنت برای من مهم نیست

نمی دانم چه شد بر من ؟

دلم می خواهد ...

دلم می خواهد که باور کنم که زندگی زیباست

دلم می خواهد باور کنم که بهار نمی میرد در بطن زمان

دلم می خواهد بهترین ملودی را برای زندگی بسازم

دلم می خواهد با امید بمیرم

دلم می خواهد

و دیگر هیچ ...

 

 از این عشق به هر عشق جهان می خندم

هر که ارد سخن عشق به ان می خندم                  

روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد 

  بعد از این سوز به هر سوز جهان می خندم

                                                    

 

 

نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط باران| |

    شعر و متن عاشقانه  sms-jok.ir

ديگر ملالي نيست

جز نداشتنت ‌!

نخواستنت!

راندنت!

باختنت!

رفتنت!

نماندنت!

با او و هزاران اوي ديگر بودنت!

بدون مکث پاسخ منفي دادنت.

و عشقي نيست?

 

جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت.

 اين را برايت نوشته بودم.

 باز هم مينويسم:

 

« هر ستاره شبي است که از تو دورم،آسمان چه پر ستاره است.»

 

 

نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط باران| |

يکي عاشق بود...

يکي عاشق نبود...؛هيچکس مثل خدا عاشق معشوقش نبود


يه روز عاشقش  بودم ،يعني با تموم وجودم مي خواستمش اما...

 نميدونم چرا خدا وسط عاشقي من بلند گفت:کات

 اما ديگه نگفت:صدا-نور- حرکت


نمي دونم چرا؟شايد من
عاشقي و خوب بازي نکردم -اما بذارين يه چيزي ؛ به حقانيتش قسم ،هم باهاش
خنديدم ،گريه کردم،حتي براش درد کشيدم.اما نميدونم؟.


اون اصلا نقشش رو خوب بلد نبود بازي کنه.زيرِ صداش يه جوري تملق بود-من عاشق بودم،اما اون معشوق نبود!!!


اينه که موضوع نوشته ام رو گذاشتم" يکي بود... يکي نبود... غير از خداي مهربون هيچکس ديگه عاشق نبود"


 


 


مي دونيد فيلم منم يه روزي به اکران در مياد.

مي دونيد کي؟قــــــيــــــامـــــــت


يه روزي با صداي بلند مي گن:فيلم يکي بود... يکي نبود... تا چند دقيقه ديگه روي پرده آسمون به نمايش در مياد


کارگردان:خدا


بازيگران:


خودم و اون وخدا


و با هنرمندي : شــــيـــــطـــــان


 اميدوارم اون روز از فيلم من بدتون نياد!!!


تمام..


نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط باران| |

تاحال بهت گفته بودم دوست دارم

با یه نگاه شروع شد با یه نگاهم تموم شد

سال هاست که اون رفته

بخاطره یه نگاه ، یه نگاه زشت به چشمهای یه نفر دیگه

ولی من تا آخرش هستم چون دوسش دارم

طبق عادت همیشگیش مشغول طراحی بود کنار ساحل

من طبق عادت همیشگی رفتم سمتش سرم گذاشتم روپاهاش نگاهم به نگاهش دوختم

بهش گفتم : تا حال بهت گفته بودم دوست دارم

گفت : نه

گفتم : دوستت دارم

گفت : هنوز

گفتم : نه

گفتم : همیشه 

سربلند کردم لبش بوسیدم

من رفتم ،اونم رفتم 

قراربود هردو برگردیم

من برگشتم

 ولی اون برنگشت

انگارمن عاشق قسم خورده بودم ولی اون حتی معنی عشق درک نکرد ورفت

سالهاست بدون حضور اون میرم کنار دریا وفریاد می زنم

تـــــــــــــــــــــــــــا حـــــــــــــــــــــــــــــــــــــالا بــــــــــــــــــــــــــــــــــهت گفتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دارم ولی جوابی نمی شنوم

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط باران| |

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط باران| |

 

مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.

 - صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:

"براي اين يکي اوضاع فرق کرد."

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط باران| |

بايه شكلات شروع شد

من يه شكلات گذاشتم تو دستش اونم يه شكلات گذاشت تو دسته من

من بچه بودم اونم بچه بود سرم بالا كردم سرشو بالا كرد

ديد كه منو مي شناسه

خنديدم

 گفت: دوستيم

گفتم : دوست دوست

گفت : تا كجا

گفتم : دوستي كه تا نداره

گفت : تا مرگ

خنديدم و گفتم : من كه گفتم تا نداره

گفتم : باشه تا پس مرگ

 گفتم: نه نه نه نه تــــــــا نداره

گفت : قبول تا اون جا كه همه  دوباره  زنده ميشن يعني

زندگي پس ازمرگ  بازم با هم دوستيم تا بهشت تا جهنم تاهرجا كه باشه من توباهم دوستيم

خنديدم و

 گفتم : توبراش تاهركجا كه دلت مي خواد يه تا بزار

 اصلا يه تا بكش ازسراين دنيا تا اون دنيا

 اما من اصلا براش تا نميزارم

 نگامم كرد نگاش كردم

 باور نمي كرد مي دونستم اون مي خواست حتما دوستي ما تا داشته باشه

  دوستي بدونه تا رو نمي فهميد

گفت: بيا براي دوستيمون يه نشونه بزاريم

گفتم :باشه ، تو بزار

گفت : شكلات

هرباركه هم ديگرو مي بينيم يه شكلات مال تو، يكي مال من، باشه

گفتم : باشه 

هرباريه شكلات ميذاشتم  تودستش

اونم يه شكلات تو دستت من

بازهم ديگرو نگاه مي كرديم يعني كه دوستيم

دوست دوست

من تندي شكلاتمو باز مي كردم ميذ اشتم تو دهنمو تند تند مي ميكيدم

مي گفت : شكمو، تودوست شكموي مني و شكلاتش ميذاشت تو يه صندوقچه كوچولو قشنگ

مي گفتم: بخورش

مي گفت : تموم ميشه  ميخوام تموم نشه  براي هميشه بمونه

صندوقش پر از شكلات شده بود هيچ كدومشو نمي خورد من همشو خورده بودم

گفت : اگه يه روزشكلاتا تو مورچه ها بخورن يا كرما اون وقت چكار مي كني ؟ 

گفتم :مواظب شون هستم

مي گفتم : ميخوام نگرشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم

ومن شكلاتمو ميذاشتم تو دهنم مي گفتم نه نه نه تا نه

دوستي كه تا نداره

يك سال

دوسال

چهارسال

هفت سال

 ده سال

 بيست سالي، شده

اون بزرگ شده، منم بزرگ شدم 

من همۀ شكلاتامو خوردم

اون همۀ شكلاتا شونگه داشته

اون آمده امشب تا خداحافظي كنه

ميخواد بره

بره اون دوردورا

ميگه ميرم اما زود برمي گرددم

من كه ميدونم ميره برنمي گرده

يادش رفت شكلات به من بده

من كه يادم نرفته

 يه شكلات گذاشتم كف دستش گفتم اين براي خوردن

يه شكلاتم گذاشتم كف اون دستش اينم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت

 يادش رفته بود صندوقي داره براي شكلاتاش هر دوتا رو خورد

 خنديدم

 مي دونستم دوستي من تا نداره

ميدونستم  دوستي اون تا داره مثل هميشه

 خوب شد همۀ شكلاتامو خوردم

 اما اون هيچ كدومشو نخورده حالا با يه صندوق پر از شكلاتاي نخورده چكار ميكنه ؟

 

 تقدیم:

به اونايي  كه دوستيشون تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا نداره

منبع 

   Deklame

Arezoo & Hamed

shokolat

 

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط باران| |

 

 

              داستانی واقعی از عشق ومحبت             


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط باران| |

 

چند تا دوسم داري ؟

هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم...

ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!!

ميدوني چرا ؟

چون قوي ترين وبزرگترين عدديه که ميشناسم ...

دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟

 ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکي هستي ...

وسعت عشق من به تو هم يکيه ...

 پس اينو بدون از الان و تا هميشه يکي دوستت دارم

خاطرم نيست که تو از باراني ، يا که از نسل نسيم هر چه هستي گذرا نيست هوايت ، بويت . . .

فقط آهسته بگو ... با دلم می مانی ...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط باران| |

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچکس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد.

یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است

یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است !

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم 

ببخشید، دیگر

"برای شما جا نداریم

از این پس به جز او کسی را نداریم"

 

LOVE PICTURE،عاشقانه عکس


 

نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط باران| |


Design By : Night Skin